دلم انگر می بارد
هوایش ابری ابریست
تنم زخمی ست تنم تندیس نا کامیست
نگاهم سرد پر از تکرار بیداریست
لبم زندانی زندان خاموشی ست
اسیر قفل بی حرفیست
خدایا دست لرزان و به بالا آمده در حسرت یاریست
به پاهایم توانی نیست تابی نیست
زیرش خالی خالیست

ولیکن هیچ حرفی نیست حرفی نیست
فقط فانوسک نازم نمیر هرگز که اینجا غرق تاریکیست
هنوز هم
هر يكشنبه’ باراني
براي خريد روزنامه
به دكه’ خيابان خاطره مي روم
شايد تو آنجا باشي
و از من
براي تلفنهاي نزده ات
سكه اي بخواهي
و اين شروع دوباره’ ما باشد
و پايان دلتنگي دستهايم

و كاش مي دانستي
من در اين غيبت طولاني و كشنده’ تو
چقدر سكه جمع كردم
چقدر روزنامه خريدم
چقدر زير باران ماندم و حرف شنيدم
بي آنكه بيايي و ببيني
تمام كيوسكهاي خيابان خاطره را
كارتي كرده اند.
ديگر ندارمت
...به همين راحتي
تنها به اندازه ي نمباره اي در كنارم بودي
وحتي موقع رفتن
آخرين ستاره را هم چيدي
تا در تاريكي پرسه بزنم
اما حالا چشمانم به سياهي عادت كرده است
به شكار شب مي روم
دعوت تلخي است...اما

همراه مي خواهم
نشسته در کنار دریا
ساکت و آرام....
چشم دوخته به آبی بی انتها...

اولین بار به کسی حسادت می کند...
به
آرامش دریا
*** با تشکر ازخانوم شاعره محترمه ***![]()
کاشکی می دیدم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید...

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دست
و تکان دادن سر را که مهم نیست زیاد...
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...

يادم باشد
در و ديوار اتاقم را خط خطي كنم
سفيد يكدستش چشمانم را ميزند
يادم باشد
تمام شيشه ها را بشكنم
تا كي باد تن زخمي اش را به اين شيشه ها بكوبد؟
يادم باشد باران كه مي بارد
بي چتر تا ته دنيا بدوم
شايد رهايي يابم از اين آتش
يادم باشد غبار آيينه را پاك نكنم
چه عيب دارد گاهي دل آيينه هم بگيرد؟
يادم باشد شب باشم
آنگونه ستاره ها يارم خواهند شد.